العلامة المجلسي

544

حياة القلوب ( فارسي )

داناترند به خبرها . پس به در زندان نوشت كه : اين قبر زنده‌هاست ، وخانهء غمهاست ، وسبب تجربهء دوستان وشماتت دشمنان است ، پس غسل كرد وخود را از چرك زندان پاك كرد وجامه‌هاى پاكيزه پوشيد ومتوجه مجلس پادشاه شد . چون به در خانهء پادشاه رسيد گفت : « حسبي ربّي من دنياي وحسبي ربّي من خلقه ، عزّ جاره وجلّ ثناؤه ولا اله غيره » ، چون داخل مجلس شد فرمود : « اللّهمّ انّي أسألك بخيرك من خيره ، وأعوذ بك من شرّه وشرّ غيره » ، چون نظر پادشاه بر أو افتاد يوسف عليه السّلام به زبان عربى بر أو سلام كرد ، پادشاه گفت : اين چه زبان است ؟ گفت : زبان عمّ من إسماعيل است . پس دعا كرد پادشاه را به زبان عبرى ، پرسيد : اين چه زبان است ؟ گفت : زبان پدران من است . وآن پادشاه هفتاد لغت مىدانست ، به هر لغت كه سخن گفت حضرت يوسف به آن لغت أو را جواب گفت ، پس پادشاه را بسيار خوش آمد أطوار أو ، وتعجب كرد از كمي سال وبسيارى علم وكمال أو ، وعمر أو در آن وقت سى سال بود . پس گفت : اى يوسف ! مىخواهم خواب خود را از تو بشنوم . يوسف گفت : خواب ديدى كه هفت گاو فربه اشهب پيشانى سفيد نيكو از نيل بيرون آمدند واز پستانهاى آنها شير مىريخت ، در اثناى آنكه به آنها نظر مىكردى واز حسن آنها تعجب مىنمودى ناگاه آب نيل خشك شد وتهش پيدا شد واز ميان لجن وگل هفت گاو لاغر ژوليدهء گردآلوده شكمها بر پشت چسبيده كه پستان نداشتند ، ودندانها ونيشها وچنگالها داشتند مانند درندگان وخرطومها مانند خرطوم سباع ، پس درآويختند در آن گاوهاى فربه وهمهء آنها را دريدند وخوردند ، تا آنكه پوستهاى آنها را خوردند واستخوانها را شكستند ومغز استخوانها را خوردند ، تو از اين حال تعجب مىكردى كه ناگاه ديدى كه هفت خوشه گندم سبز وهفت خوشه گندم سياه شده از يكجا روئيده وريشه‌ها در ميان آب دوانيده‌اند ، ناگاه بادي وزيد خوشه‌هاى خشك را به خوشه‌هاى سبز چسبانيد وآتش در خوشه‌هاى سبز افتاد وهمه سياه شدند .